داستان کوتاه
جوانی درمانده در بیابان راه می رفت که پیرمردی را دید پیرمرد به او آب و غذا داد و او در کنار آتش تا صبح خوابید صبح مرد جوان اسب او را دزدید و رفت پیرمرد فریاد زد لطفاْ از این ماجرا با کسی سخن نگو جوان گفت چرا پیرمرد گفت تا اگر کسی فردی را در بیابان دید از یاری او حزر نکند و جوانمردی از میان نرود .
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 10:34 توسط اعضای کانون
|
این وبلاگ محفل دوستانه ی جمعی از دانشجویان دانشگاه پیام نور هرسین است که در جهت ایجاد فضایی مناسب برای تشکیل گفتمان های منطقی ، بیان مشکلات موجود، نقد و ارائه ی راهکارهای مناسب در جهت تعالی فرهنگی و علمی دانشگاه تاسیس شده است.