جوانی درمانده در بیابان راه می رفت که پیرمردی را دید پیرمرد به او آب و غذا داد و او در کنار آتش تا صبح خوابید صبح مرد جوان اسب او را دزدید و رفت پیرمرد فریاد زد لطفاْ از این ماجرا با کسی سخن نگو جوان گفت چرا پیرمرد گفت تا اگر کسی فردی را در بیابان دید از یاری او حزر نکند و جوانمردی از میان نرود .